سرگذشت این سه هفته ما
(((خب از اونجایی که با این سرعت داغووووووووون کادر متن باز نمیشه مجبور شدم ادامه مطلب روامتحان کنم خداروشکر اینجا باز شد...امیدوارم بفرسته اینجوری)))* سلام عمرم دختر نازم...امروز شما 2 ماه و 26 روزته...* ما 4 مهر حرکت کردیم سمت مسجد سلیمان...خداروشکر خاله اعظم جونم باهامون اومدن و قول داده بودن یه ماه باهامون باشن* توی راه زیاد اذیت نکردی ولی من خیلی خسته شدم چون ماشین پر شده بود از وسائلت و جای نشستن نبود...پادرد گرفته بودم اساسی...ساعتای 11و نیم شب رسیدیم اصفهان و رفتیم توی یکی از مهمانسراهای پایگاه اتاق گرفتیم و دیگه افتادیم از خستگی...بابایی هم خیلی خسته شد چون خیلیوقت بود اینجوری رانندگی نکرده بود و با اتوبوس میرفت و میاومد...فردا صبحش ...










